چرخ نیلوفری

مطلب خاصی نیست. به بهانه این وبلاگ به اینترنت سری میزنم و وبلاگ گردی میکنم....

پدر شدم
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

روز جمعه و به لطف خدا؛ کوچولوی ما به دنیا آمد و این روزها درگیر همین ماجرا هستم. فعلا که دوشب خواب راحت نداشته ایم. بچه هر دقیقه گرسنه می شود گریه می کند و شیر می خواهد.

بعدا بیشتر در خدمت شما خواهم بود.


کلمات کلیدی:
 
تناقض
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦  

وقتی تناقضات اطراف شما زیاد بشوند دیگر به آنها عادت می کنید. من به بعضی تناقضات حساسیت دارم و به هیچ وجه نمی پذیرم اگرچه که همه طور دیگری فکر کنند.

چند ماهی است همکاری داریم که صدای زنگ موبایلش ادعیه است و روی میزش همیشه یک صلوات شمار  هست. مثلا به روز فکر می کند و هرازگاهی ناپرهیزی کرده و از جامعه غیر جسمانی هم بد می گوید. در تولد ائمه شیرینی میدهد .خیلی دیندار و مومن به نظر می رسد و هر روز ایمیل های مذهبی و ... برایمان می فرستد. صورت را نمی تراشد  و ظواهر مذهبی فراوانی بروز می دهد. مثل همه کسانی که با این مشخصات می شناسید کت و شلوار می پوشد. القصه که انسان بدی نیست و ما که از او آزاری ندیده ایم و اینها که گفتم را گذاشته ایم به حساب اعتقادات او که قابل احترام ااست. 

این دوست از مواهب مادی هم بی نصیب نیست . خودروی مناسبی دارد؛ در منطقه بالای شهر ساکن است؛ به اندازه ما اضافه کاری نمی کند. با وجود سن کم ازدواج کرده است آنهم قبل از شروع به کار در شرکت ما. شاید او پدر پولداری دارد. اما به عنوان عضوی از این جامعه من نمی توانم باور کنم که یک نفر و به اندازه سر سوزن هم از مسایلی که این روزها همه جا ورد زبان است چیزی نگفته باشد.

همکار دیگرمان در شرایطی مثل اوست. معتقد اما بدون وابستگی به جایی یا کسی. او با وجود 28 سال سن هنوز نمی تواند آپارتمانی را رهن کامل کند اگر چه که چند سال است کار می کند. طبیعتا در شرایط ازدواج هم از نظر مالی نیست پس مجرد مانده. با وجود اعتقادات مذهبی. دیروز خودش را با آن همکار اولی مقایسه کرده و به تناقض رسیده بود.


کلمات کلیدی:
 
برج میلاد
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  

چند روز قبل به بالای برج میلاد رفتم. قبلا برای بازدید ثبت نام کرده بودم و تماس گرفتند و گفتند که می توانید برای بازدید بیایید. هزینه هم دارد و باید ۶٠٠٠ تومان ناقابل بپردازید!!! تجربه جالبی بود و به این مبلغ می ارزید. آدم که هر روز اینکار را نمی کند. تا طبقه ای از برج میلاد رفتیم که ارتفاعش ٢٩۶ متر بود. آسانسور بسیار سریعی در طی ۴۵ ثانیه شما را به بالا میبرد. روزی که من رفتم؛ هوای تهران بسیار صاف و بدون آلودگی بود که بسیار نادر است. بنابراین می شد تمام تهران را از آن ارتفاع دید و لذت برد.

آن بالا هوا بسیار سرد تر از پایین بود و باد بسیار شدیدی هم می وزید که تعجب کردم چون پایین اصلا از این خبر ها نبود. از شدت سرما فقط چند دقیقه می شد بیرون ایستاد و شهر را تماشا کرد.

در موقع پایین آمدن؛ همان آسانسور سریع باعث می شود فشار هوا را روی گوش خود شدیدا حس کنید و گوشتان بگیرد.

تجربه جالبی بود.


کلمات کلیدی:
 
هیچی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  

از باب خالی نبودن عریضه و اعلام اینکه به روز هستم این مطالب را می نویسم. عرض خاصی نیست و کار خاصی هم نمی کنم. به دنبال لقمه ای حلال می دویم تا ببینیم چه می شود.

بدرود


کلمات کلیدی:
 
عقد کنان عمو بهروز
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  

دیشب رفته بودیم مراسم عقد کنان دوستم " عمو بهروز" . ما لحظاتی بعد از خواندن خطبه به دفترخانه رسیدیم اما ٣-۴٠ دقیقه ای مهمانان در دفترخانه ماندند و کیک و شیرینی خوردند. دفترخانه بزرگ و برای ٣٠-۴٠ نفر جا داشت. پدرم میگوید ازدواج کاملا وابسته به قسمت است. دیشب به همین نکته فکر می کردم که عمو بهروز اهل کردستان و همسرش از استان مرکزی است اما دست تقدیر دست آنها را در دست هم گذاشته بود. بعد هم از آنجا به یک رستوران در نزدیکی همان دفترخانه رفتیم و مراسم با صرف شام به پایان رسید. کلا مراسم خیلی خوبی بود و من لذت بردم و از طرفی هم که خوشحال بودیم که دوستمان ازدواج کرده است.

یک اتفاق خنده دار هم افتاد که جالب بود. در قسمتی دیگر از رستوران افرادی دیگر نشسته  و مربوط به مهمانان ما نبودند. در بین آنها یک بازیگر تلویزیونی شناخته شده هم بود. در یک لحظه آن آقای بازیگر از صندلی اش بلند می شود. بلند شدن او متقارن شد با لحضه ای که عمو بهروز ما اولین قاشق غذا را به دهان همسرش یعنی عروس خانم می گذاشت. بنابراین همه دست زدند و هلهله و شادی بلند شد. آقای بازیگر خوش خوشانش شد و فکر کرد آنهمه جمعیت برای بلند شدن او دست زدند و ابراز لطف کرد. همه خنده شان گرفته بود و او هم فهمید که اشتباه کرده و بنده خدا کلی ضایع شد و ما هم کلی خندیدیم.

برای زوج جوان آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم.


کلمات کلیدی:
 
گوسفند زنده و ما ایرانی ها
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  

در اینکه ما ایرانی ها حقه باز ترین مردمان دنیا هستیم شک نکنید. حداقل در بین ١٠ تای اول که هستیم. در یک رتبه بندی که هرسال منتشر میشود کشور هایی که کمترین و بیشترین فساد اداری را دارند معرفی می شوند. ایران هر سال رتبه بالای فساد اداری را دارد. اینکه منبع اطلاعاتشان چیست را نمیدانم اما هر روز در جامعه دزدی های نا محسوس و کم فروشی و ... را میبینم و مستقیم حس میکنم. اجازه بدهید از همین گوسفند زنده بگوییم. دو سه روز قبل دوستم گوسفند زنده خریده بود که ذبح کند ( در شهر های بزرگ مثل تهران کنار خیابان و یا آگهی های روزنامه جایی است که می توان گوسفند زنده سفارش داد) در هنگام ذبح؛ میبیند که شکم حیوان کاملا پر است چون به گوسفند مقدار زیادی علوفه شور داده اند و صبح روز فروش هم حیوان از تشنگی مقدار زیادی آب خورده است. نکته تاسف یار دیگر اینکه قصاب می گوید آلت تناسلی گوسفند را با نخ گره زده اند که ادرار نکند!!!!! یعنی طرف جلوی ادرار حیوان را هم گرفته که بیشتر سود کند.

توجه کنید که مردم شهر نشین تفاوت میش و شیشک و گوسفند پیر و جوان را نمیدانند و به گوسفند فروش اعتماد می کنند. سوپر مارکت سر کوچه ما نان های بسته ای مانده را بیرون مغازه رو به آفتاب میگذارد تا نرم و تازه به نظر برسد. مردم میخرند اما به خانه که می رسند با نان سفت و مانده مواجه می شوند. قصابی نزدیک ما ( که همیشه شلوغ است) گوشت گوسفند را می دهد کیلویی 8800 در حالی که این روزها گوشت گوسفند هیچ جا کمتر از 12000-13000 تومان نیست. کلید کردم ببینم علت چیست معلومم شد طرف گوشت میش و بز به مردم می دهد و برای چرخ کرده اش هم گوشت گاومیش های یخ زده برزیلی را با گوشت همین پیر میش ها مخلوط می کند.

لوله کشی خانه ام دچار مشکل بود. از یک تاسیساتی خواستم آنرا ببیند. طرف کمی بررسی کرد و گفت که مشکل را فهمیده است و 80 هزار تومان دستمزد خواست که آنرا درست کند. قبول نکردم و خودم دست به کار شدم. کلا 2-3 ساعت کار داشت. توجه کنید که من حرفه ای نیستم اما او میدانست مشکل چقدر ساده است با این حال 80 هزار تومان میخواست.

نکته آخر اینکه اخیرا شنیدم در تهران به زن فاحشه می گویند گوسفند زنده و کسانی که در این تجارت کار می کنند به رمز از این کلمه استفاده می کنند و برایش در روزنامه و اینترنت و ... آگهی می دهند. پس اگر دیدید در حیاط خانه شما آگهی گوسفند زنده انداخته اند زیاد مطمئن نباشیدخنده


کلمات کلیدی:
 
بی غیرتی در سریال مسافران
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  

١- تصور کنید شما با همسرتان سازگاری ندارید و قرار است از هم جدا شوید. فرزندی هم دارید. هنوز قانونا جدا نشده اید و در همین حال می فهمید همسرتان دوست پسر دارد و می خواهد با او ازدواج کند. دوست پسر مربوطه و همسرتان را برای شام دعوت میکنید خانه و مراسمی دوستانه برگزار می کنید. فرزند ٧-٨ ساله تان هم شاهد همه این ماجرا هاست.

٢- حالت قبل را تصور کنید با این تفاوت که شما قانونا از همسرتان جدا شده اید. او را دعوت می کنید که به خانه شما بیاید. او هم می آید و با هم یک عشقولانه نصفه و نیمه هم دارید.

٣- تصور کنید شما را برای بقیه انسانها انسان ایده آل و پاکی جلوه داده اند.

موارد بالا همان چیزهایی بود که در برنامه دیشب سریال طنز مسخره "مسافران" دیدیم. یعنی شنبه شب. حالت شماره ١ از دید من نهایت بی غیرتی یک مرد در جامعه ایران است که البته توسط انسان فوق العاده ایده آل و بی گناه ( مانند شماره ٣) انجام می شود. حالت شماره ٢ از دید من نهایت بی تفاوتی آن زن را نشان میدهد. خودتان قضاوت کنید اگر زنی که با شما نسبت قانونی ندارد همینجوری به خانه شما بیاید شما چه نامی بر او خواهید گذاشت؟ همین آقای ایده آل خانمی را دعوت کرده که به خانه اش بیاید او هم با کمال میل می آید و برای هم پرتقال پوست میگیرند و ... انصافا در زندگی واقعی چند تا از این موارد دیده اید؟

اگر در وبلاگت از واژه ای استفاده کنی که نزدیک به س - ک_ س باشد مثلا "سوسک سیاه" وبلاگت فیلتر می شود اما این رواج بی غیرتی و بی خیالی را به راحتی به خورد ما می دهند. حتما دیده اید که بچه های ٧-١٢ ساله چقدر این سریال را دوست دارند.


کلمات کلیدی:
 
آن روز های بدون کامپیوتر
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱  

دیگر کامپیوتر و وسایل ارتباطی دیجیتالی جزیی از ما شده و کاملا ما ها را در اختیار خود گرفته است. دیروز که جمعه بودفکر میکردم که چند سال پیش ( مثلا ١۵ سال یا ٢٠ سال) روزهای تعطیل را چگونه میگذراندیم. دبستانی بودم که به منزل کنونی مان نقل مکان کردیم. رادیو و یک تلویزیون سیاه و سفید تنها وسایل ارتباطی آن زمان بود که البته تلویزیون که فقط دو شبکه داشت که از ساعت ١۶-١٧ تا ٢٣ برنامه پخش میکرد. البته اوضاع رادیو بهتر بود و به نظرم آنروزها مردم با رادیو خیلی بیشتر از امروز حال میکردند. روزهای تعطیل هم معمولا با خوردن صبحانه شروع میشد و این کاری بود که در دیگر روزها امکان نداشت. بعد هم نیم ساعت یک ساعت برنامه های تلویزیون بود. یکی از کارهای تقریبا همیشگی هم رفتن توی کوچه و فوتبال گل کوچیک بازی کردن بود که احتمالا تا ١١-١٢ طول می کشید. یک ١۶ متری بود که جای مناسبی محسوب میشد و ماشین هم که خیلی کم رد میشد بنابراین روزهای تعطیل چندین گروه سنی مشغول فوتبال و والیبال می شدند. ما که یک تیم فوتبال کامل و زمین خاکی هم داشتیم که آنهم سالها صبح جمعه های ما را پر میکرد. بچه های محله همه هم را می شناختند و همین الان هم من بچه های قدیمی ۵ تا کوچه این طرف و آنطرف کوچه خودمان را میشناسم. ظهر هم با شنیدن دسته جمعی قصه ظهر جمعه و خوردن تخمه که از رادیو و به مدت ٣٠ دقیقه پخش میشد پر شده بود. ساعت ١۴ برنامه کودک شروع میشد و بعدش اگه حس و حالش بود فیلم سینمایی و بعدش دیگر هیچ.در طول روز هم خواهر و برادر ها کلی به سر و کله هم میزدند.

به نظرم حالا اینطوری نیست. ٧-٨ تا شبکه داخلی و خدا تا شبکه ماهواره ای ٢۴ ساعته برنامه دارند کامپیوتر هست اینترنت هست . می توان با یک دی وی دی نشست و صد ها ترانه را گوش کرد. خیابان ها آنقدر شلوغ هستند که فوتبال تو کوچه و خیابان امکان پذیر نیست. بچه ها نهایتا دو تا همسایه را می شناسند. اصلا در اکثر موارد " بچه ها" دیگر وجود ندارد فقط یک بچه است که آن یکی هم آنقدر تحت کنترل است که ترجیح می دهد پای همان کامپیوتر با دشمنان مجازی بجنگد و تخلیه شود.

روزهای تعطیل حالا جذاب نیستند. از بس در طول هفته خسته میشویم که جمعه ها ترجیح میدهیم بخوابیم. ارتباطات انسانی هم کم شده. از آنجایی که پدر و مادران نا آگاه ما در دهه های گذشته آن افراط ها را در زاد و ولد کرده اند؛ ما هم حالا مجبوریم این تفریط ها را نداشتن آن بکنیم بنابراین خانه ها از برکت وجود فرزند تهی شده اند. حالا اگر کسی جسارت ازدواج داشته باشد نهایتا به یک فرزند بسنده میکند و بیشتر از دو فرزند دیگر جزء محالات شده ( البته اگر از دستشان در نرود) است.


کلمات کلیدی:
 
زندگی مجردی و آشپزی
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  

می توانم بگویم که من یک بازنشسته زندگی مجردی هستم. زندگی در  انواع خوابگاه ها و آسایشگاه و خانه های به اصطلاح مجردی سابقه چندین ساله را برایم به ارمغان!!! آورده است. شاید یکی از دستاورد هایش ده ها دوستی باشد که بدست آورده ام و البته آنقدر زیادند که برای ادامه دوستی به مشکل بر می خورم. تحمل شرایط سخت هم از جمله دستاوردها بود البته پخت انواع غذا ها هم همینطور. در آخرین خانه ای که با دوستانم زندگی می کردم طی حدود دو سال روزهای دوشنبه ( و گاهی پنجشنبه) من آشپز بودم و طبق برنامه خورش قیمه ؛ لوبیا پلو و پلو مرغ می پختم. همیشه هم بچه ها غرغر می کردند. این یعنی که آشپز خوبی نبوده ام!!!خنده البته من تلاشم را انجام می دادم و انصافا خورش قیمه خوبی میشد اما اینکه بچه ها غرغر کنند یک رسم بود توی خانه ما. مخصوصا عمو بهروز که از نظر آشپزی نمره اش صفر بود برای اینکه به غذایی که میپزد کسی ایراد نگیرد به تمام بچه ها غر میزد. البته ما هم دهنش را سرویس میکردیم آنقدر غر میزدیم. کلا در خانه ما کل کل غذا بیشتر بین من و بهروز و ابوالفضل بود. ناصر و فرهاد هم هرازگاهی یک متلکی میگفتند. باید اعتراف کنم که مرغ را خوب نمی پختم و یک چیز افتضاح در می آمدلبخند. از مرغ بدم می آمد.

ابوالفضل هم که در این زمینه اسطوره ای بود و مسئول پخت ماکارونی. در پخت ماکارونی از هیچ حقه ای فروگذار نمیکرد( جدی میگم ماکارونی که ابوالفضل میپخت از نظر ارزش غذایی دو ریال هم نمی ارزید) بطوری که یک ماکارونی برای ١٢ نفر را در نیم ساعت آماده میکرد. که البته در زمان خوردن با آماج حملات من و بهروز مواجه می شد و حسابی منکوبش میکردیم.  بساط خنده به راه بود. ناصر قرمه سبزی و فرهاد بعد ها بجای من مرغ میپخت.

بهروز اوایل لوبیا پلو آماده می کرد اما بعد ها به عدس پلو رو آورد. به بهروز در حین آشپزی می گفتیم " بهروز اسلوموشن" . غذا پختنش حداقل ۶ - ٧ ساعت زمان می برد. مثلا دو ساعت طول میکشید که ۵ تا گوجه را رنده کند!!!!! یک ساعت برای ریز کردن دو تا پیاز و ... خنده ای بود به خدا. البته غذا های بهروز انصافا بد نبود چون او از روی دستور غذا آماده میکرد اما بقیه ما عشقی درست میکردیم. اما چون او به غذای بقیه غرغر میکرد ما هم نباید کم می آوردیم و شدیدا به دست پختش ایراد می گرفتیم.البته او سیاست به کار میبرد و برای آن شبی که آشپز بود ٧-٨ کیلو میوه میخرید ( البته با پول همه) و به این ترتیب سعی میکرد از میوه به عنوان حق السکوت استفاده کند. این حقه یکی دوبار جواب داد ولی نقشه خیلی زود برملا شد چون هرچی نباشد ناصر فوق لیسانس علوم سیاسی می خواند و باید از این حقه ها آگاه می بود!!!!!!! میگم بهروز اعجوبه ایه میگید نه!!

ناصر جمعه در زمستان ها برایمان آبگوشت می پخت. بسیار خوش مزه میشد اما یک ایراد داشت که تا یک هفته کل لباس ها و در دیوار خانه بوی آبگوشت میداد. علت هم این بود که ناصر قابلمه بزرگ آبگوشت را از شب تا ظهر فردا میگذاشت روی بخاری. آخر سر هم میگذاشت  آب آن آنقدر بخار شود تا جایی که کلا چهار قاشق آبگوشت به هر نفر میرسید. من از این بابت همیشه به او غرغر میکردم. ناصر البته قرمه سبزی هم میپخت البته با سبزی یخ زده!!! و آنقدر گوشت توی آن میریخت که قرمه سبزی به زور خوشمزه میشد و تمام گوشت ما مصرف قهقهه .فرهاد هم به خاطر خدمات شایانش به خانه کمتر آماج غرغر بود. تنها کسی که به او غرغر میکرد بهروز بود که دهنش را سرویس میکرد. ناصر هم کمی گیر میداد البته.

اینها فقط بخشی از زندگی ۴-۵ جوان ٢۴-٢٧ ساله بود که جبر زمانه آنها را دور هم گرد آورده بود. هرکسی که مجردی زندگی کرده میداند وجود دوستان هم خانه چقدر چیز با ارزشی است. به هم غرغر میزدیم اما لذت میبردیم و یکدیگر را دوست داشتیم. اگر میشد باری از دوش دیگری برداریم دریغ نمیکردیم.همین دوستانی را که نام بردم را فردا شب به افطار دعوت کرده ام تا به این بهانه ساعاتی دور هم باشیم. من از صحبت با آنها لذت میبرم.


کلمات کلیدی:
 
عمو بهروز و کردستان
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥  

عمو بهروز از دوستان قدیمی من است. ما همدوره سربازی بودیم و خوشبختانه هنوز ارتباطمان حفظ شده است. انگار توی طالع من نوشته شده که دوستان زیادی از غرب کشور داشته باشم. بهروز هم از اهالی کردستان است. از وقتی که برای تحصیل به دانشگاه پا گذاشتم تا حالا؛ دوستان کرد من در دسته بهترین ها بوده اند. بهروز هم یکی از آنهاست. خوب به واسطه اینکه همدوره بودیم دوستی ما شروع شد و ادامه یافت. من سرباز با درجه ستوان دویی بودم و او استوار وظیفه بود. اما از بد شانسی من در طول سربازی با همین عمو بهروز هم شیفت بودم. اما بهروز نمونه کاملی از عدم رعایت قوانین است بنابراین همیشه قسمت سخت وظایف به عهده من بود. اگر هم هم شیفت نبودیم کار های سختش را با من جابجا می کرد مثلا هیچوقت جمعه ها شیفت نمی ایستاد و تمام جمعه هایش را من بجایش کار می کردم!!!!. اما از آنجایی که او را دوست داشتیم و بچه خوش قلبی بود با بی خیالی سر می کردیم. عمو بهروز اصلا و ابدا اهل مطالعه نبود اما موفق شد در آزمون کاردانی به کارشناسی قبول و موجب تعجب جهانیان شود. یک دوستی داشتیم که ملقب به "سید خروس" و هم رشته عمو بهروز بود. او هم خیلی تلاش کرد اما قبول نشد و وقتی شنید عمو بهروز قبول شده چهار پنج نوع سکته را باهم زد!!

به هر حال او فارغ التحصیل شد و از آنجایی که بورسیه بود سریعا مشغول کار شد اما از آنجایی که هیچ احدی نمیتواند عمو بهروز را وادار به کار سخت کند ( یعنی انجام نمیدهد) او مثل همیشه یک آشنایی پیدا کرد و خودش را به بخش های خوب سازمانش چسباند. با اینکار دوستانش که همدوره ای بودند به او و یکی دو تا دیگر از بچه ها انگ نامرد و بی معرفت زدند.

عمو بهروز ما در ابتدای آشنایی یک 10 کیلویی از من سبک تر بود اما به سختی ورزش می کرد تا قوی تر و سنگین تر شود و تا جایی که بعد ها وزنش نزدیک به صد کیلو شد با عضلاتی تنومند. ما دوسال هم هم خانه بودیم و از هم صحبتی عمو بهروز برخوردار.

عاشق دعوا کردن است. کلا اولین چیزی که در برخورد های اجتماعی به ذهنش می رسد دعواست. این عمو بهروز ما کلا یک استثناست. عاشق پول درآوردن است. 90 درصد از ظرفیت مغز او به فکر به این میگذرد که چگونه پولدار تر شود و در این راه هرگونه ریسکی را می پذیرد.

اما  با همه اینها عمو بهروز ما در پشت قیافه خشن و هیکل خفن؛ قلبی به لطافت حریر دارد. کلا فکر کنم کرد ها اسمشان بد در رفته چون همه دوستان کرد من واقعا عالی بوده اند و بسیار مهربان.

موفق باشی عمو بهروز.


کلمات کلیدی: