می توانم بگویم که من یک بازنشسته زندگی مجردی هستم. زندگی در انواع خوابگاه ها و آسایشگاه و خانه های به اصطلاح مجردی سابقه چندین ساله را برایم به ارمغان!!! آورده است. شاید یکی از دستاورد هایش ده ها دوستی باشد که بدست آورده ام و البته آنقدر زیادند که برای ادامه دوستی به مشکل بر می خورم. تحمل شرایط سخت هم از جمله دستاوردها بود البته پخت انواع غذا ها هم همینطور. در آخرین خانه ای که با دوستانم زندگی می کردم طی حدود دو سال روزهای دوشنبه ( و گاهی پنجشنبه) من آشپز بودم و طبق برنامه خورش قیمه ؛ لوبیا پلو و پلو مرغ می پختم. همیشه هم بچه ها غرغر می کردند. این یعنی که آشپز خوبی نبوده ام!!!
البته من تلاشم را انجام می دادم و انصافا خورش قیمه خوبی میشد اما اینکه بچه ها غرغر کنند یک رسم بود توی خانه ما. مخصوصا عمو بهروز که از نظر آشپزی نمره اش صفر بود برای اینکه به غذایی که میپزد کسی ایراد نگیرد به تمام بچه ها غر میزد. البته ما هم دهنش را سرویس میکردیم آنقدر غر میزدیم. کلا در خانه ما کل کل غذا بیشتر بین من و بهروز و ابوالفضل بود. ناصر و فرهاد هم هرازگاهی یک متلکی میگفتند. باید اعتراف کنم که مرغ را خوب نمی پختم و یک چیز افتضاح در می آمد
. از مرغ بدم می آمد.
ابوالفضل هم که در این زمینه اسطوره ای بود و مسئول پخت ماکارونی. در پخت ماکارونی از هیچ حقه ای فروگذار نمیکرد( جدی میگم ماکارونی که ابوالفضل میپخت از نظر ارزش غذایی دو ریال هم نمی ارزید) بطوری که یک ماکارونی برای ١٢ نفر را در نیم ساعت آماده میکرد. که البته در زمان خوردن با آماج حملات من و بهروز مواجه می شد و حسابی منکوبش میکردیم. بساط خنده به راه بود. ناصر قرمه سبزی و فرهاد بعد ها بجای من مرغ میپخت.
بهروز اوایل لوبیا پلو آماده می کرد اما بعد ها به عدس پلو رو آورد. به بهروز در حین آشپزی می گفتیم " بهروز اسلوموشن" . غذا پختنش حداقل ۶ - ٧ ساعت زمان می برد. مثلا دو ساعت طول میکشید که ۵ تا گوجه را رنده کند!!!!! یک ساعت برای ریز کردن دو تا پیاز و ... خنده ای بود به خدا. البته غذا های بهروز انصافا بد نبود چون او از روی دستور غذا آماده میکرد اما بقیه ما عشقی درست میکردیم. اما چون او به غذای بقیه غرغر میکرد ما هم نباید کم می آوردیم و شدیدا به دست پختش ایراد می گرفتیم.البته او سیاست به کار میبرد و برای آن شبی که آشپز بود ٧-٨ کیلو میوه میخرید ( البته با پول همه) و به این ترتیب سعی میکرد از میوه به عنوان حق السکوت استفاده کند. این حقه یکی دوبار جواب داد ولی نقشه خیلی زود برملا شد چون هرچی نباشد ناصر فوق لیسانس علوم سیاسی می خواند و باید از این حقه ها آگاه می بود!!!!!!! میگم بهروز اعجوبه ایه میگید نه!!
ناصر جمعه در زمستان ها برایمان آبگوشت می پخت. بسیار خوش مزه میشد اما یک ایراد داشت که تا یک هفته کل لباس ها و در دیوار خانه بوی آبگوشت میداد. علت هم این بود که ناصر قابلمه بزرگ آبگوشت را از شب تا ظهر فردا میگذاشت روی بخاری. آخر سر هم میگذاشت آب آن آنقدر بخار شود تا جایی که کلا چهار قاشق آبگوشت به هر نفر میرسید. من از این بابت همیشه به او غرغر میکردم. ناصر البته قرمه سبزی هم میپخت البته با سبزی یخ زده!!! و آنقدر گوشت توی آن میریخت که قرمه سبزی به زور خوشمزه میشد و تمام گوشت ما مصرف
.فرهاد هم به خاطر خدمات شایانش به خانه کمتر آماج غرغر بود. تنها کسی که به او غرغر میکرد بهروز بود که دهنش را سرویس میکرد. ناصر هم کمی گیر میداد البته.
اینها فقط بخشی از زندگی ۴-۵ جوان ٢۴-٢٧ ساله بود که جبر زمانه آنها را دور هم گرد آورده بود. هرکسی که مجردی زندگی کرده میداند وجود دوستان هم خانه چقدر چیز با ارزشی است. به هم غرغر میزدیم اما لذت میبردیم و یکدیگر را دوست داشتیم. اگر میشد باری از دوش دیگری برداریم دریغ نمیکردیم.همین دوستانی را که نام بردم را فردا شب به افطار دعوت کرده ام تا به این بهانه ساعاتی دور هم باشیم. من از صحبت با آنها لذت میبرم.